یک خاطره عجیب

 

یک خاطره عجیب...

 

سالها پیش با اتومبیل همراه با جمعی از دوستان از شهر خارج شدیم . در طول راه از مناظر زیبای طبیعت استفاده میکردیم و بمقتضی سن و سال ، خوش و خرم وقت میگذراندیم.

در یک زمین سبز و خرم گله ای از گوسفندان در حال چرا بودند. یکی از همراهان کار عجیبی کرد که همه ما را مبهوت ساخت. وی گفت: ببینید رفقا.... من با گوسفندان حرف میزنم و آنها هم جواب مرا میدهند.

بعد شیشه ماشین را باز کرد و رو به گله کرد و با صدائی شبیه خود آنها گفت: بع.....

ناگهان تمامی گله به او پاسخ داده و همه با هم صدای بع بع را سر دادند.

از روی کنجکاوی پرسیدم : تو به آنها چه گفتی و آنها چه جواب دادند؟

گفت: نمیدانم .... اما صدای من طوریست که گله را بصدا در میآورد.

آنروز در طول مسیرمان به گله های دیگری از گوسفنداننیز برخورد کردیم و این واقعه تکرار شد. دوست همراه ما شیشه را پائین میکشید و با صدای آنها "بع" میگفت و همه گله هم جواب میدادند.

این خاطره بدون اینکه توضیحی برای آن بیابیم یکی از خاطرات عجیب زندگی من بود.



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : hekmat1390
تاریخ : پنج‌شنبه 23 مهر 1394
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید



نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا